شبهای پر بخار ما
حکایت تب دار دریاییست
که خیره به آسمان
دل به زمین دوخته
شبها خواب ستاره میبیند
روز آبستن مروارید است
ماهیگیری هوسران
به شکرانه عیش
روی دریا نمک پاشیده بود
ماهیان میدانند
کار دریا زار است
توی راه سه تا مترسک گذاشته بودن
اولی بادستهای خالی , چشمهای خیره به آسمون
دومی با کله پوشالی , تو نخ جوجه کلاغا
سومی با پاهای خسته , چشم به راه قایقی که اونو به آب ببره
انگار بازم گم شدم
اگه کسی منو دید
بهش بگه
احمق
اگه می خوای بری اقلا یه چیزی با خودت بر دار ببر
این روزا هوا خیلی سرده
این روزا خدا پیدا نمیشه
این روزا پاییزه
فصل سقوط من فرا رسید
سختی زمین یادم هست
کاش بالهایم شکسته بود
کاش آسمان کوتاه بود
کاش پرواز من کوتاه بود
دوستت دارم
انقدر زیاد که یادم میره به پرنده ها شادونه بدم
یادم میره نگات کنم
یادم میره بهت بگم
یادم میره گریه کنم
دیگه یادم میره بنویسم
یادم میره ..
انقدر دوستت دارم
که همیشه یادم هست
پیرمردی در صحرا نشسته بود
چشمهایش پر از ماهی
دستهایش پر از خمره
لبهایش پر از شراب
آسمانش پر از پرواز
قلبش اما گرفته بود
دیروز در سر دوراهی
چشمهایش پیچ ناز جاده ای را گرفته بود
و امروز از مسافری شنیده بود
جاده سالهاست که به عقد جوانی کور در آمده
رهسپار تنهای من
قصه های هزار تکه تو
نیاز بی پروای من
دستهای سفالی تو
جاده بی انتهای من
اسم تو
غرقاب شعر من
آغوش من را باور کن
خودت دیدی
که چطور لحظه های وحشی را به پاس عشق من و تو
از قفس رها کرده اند
آغوش من را باور کن
که زمان مرثیه کهنه ای می خواند
انتها نزدیک است
سالها از آخرین بار که آدمیت را چشیدم گذشته
امشب برهنه شده ام
و به پاداش انسان شدنم
علف های تر باغچه مان را با شهوت مزه مزه می کنم
ضیافتی امشب به پاست
روی نا آدمان سیاه باد
که ما امشب "آدموار" حیوان شده ایم
دل ما ویرانه ایست که تنها صدای پرنده ای را میشنود
که روزها آواز شومش خورشید را از تابش پشیمان میکند
دل ما آواره ایست آوازه خوان
و تنها صدای آن بینوایی را میشنود که در سکوت محراب
بوی باروت ر ا ستود
کلاغی سیاه عاشق سگی آواره بود
سگ آواره , گرفتار روشنایی روز
کلاغ بیچاره , اسیر شبهای عاشقی
قصه ما به سر رسید
عشق به پایان نرسید!!!
این گمشده ما را ببین
این سکسکه بی شرم قلمها را باش
چه ساکت به انزوا نشسته ایم
چه غوغا در سرها به پاست
چه احمقانه می بوسیم لبها را
چه شاعرانه میبریم نفسها را
هواسهایمان کجاست ؟
هواسهایمان کجاست ؟
این را برای تو مینویسم
تو یک شوخی کوچکی
که در رهگذر ترس
جا خوش کرده ای
شاید باد تو را هم با خود ببرد
یا شاید خورشید سبزت کند
شاید هم فقط لکه ای باشی بر دامن من
خجالتها در آغوشها به دار کشیده ایم
بدنها رخت عریانی پوشانده ایم
لبها سوزانده ایم
شهد شهوتی نوشیده ایم
تا ابد سرمست
به کوری چشم یاوران همیشه مومن
تا ابد سرخوش
تنهایی هایم را به دست پر برکت مستی شبهای وحشی سپردم
فریادرس من باش
به حرمت آنشب که صدایت را شنیدم
نگاهم را به "چشم در راهی " هدیه داده ام
مسافر من ! آمدی صدایم کن
تا باصدایت هزار "چشم خفته" بیدار کنم
رنگ چشمهای من یادت است
چشمهای من همان بیایانیست که
لحظه هایش در تب باران سوخته اند و
هیچ کس یادش نیست که
چشمهای من روزی برای خسته لبان آواز می خواند
دیشب رو پاههای خدا خوابیدم
امشب لبالب عشقم
فردا خدا را خواهم بوسید
.
.
.
فردا تو را خواهم بوسید خداوندگار لبها و عطشها
فقط برای بودنت
اگر کسی نوشته هایم را نمیخواند
حتما از هم آغوشیهای شبانه ام با خدا مینوشتم
و از کلام عاشقانه او و از التهاب لبهای من
حتما مینوشتم
آتش شهوت تنهایی باز سراغم را میگیرد
کجاست هوس آلوده ای که آتشم را به دامنش ریزم
کجاست لبهای پر ویاری که لبهایم را تر کند
